تبليغاتX
پسر تنهای تنها

پسر تنهای تنها

شرح نداره!! خودت ببین..

مايكروسافت


مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست .
 
True Telephone conversations recorded from various Help Desks around the U.K :
 
 
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد ...
Helpdesk: What kind of computer do you have?
Customer: A white one...

مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟

مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم ...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...
Customer: Hi, this is Celine. I can't get my diskette out.
Helpdesk: Have you tried pushing the button?
Customer: Yes, but it's really stuck.
Helpdesk: That doesn't sound good; I'll make a note ...
Customer: No ... wait a minute... I hadn't inserted it yet... it's still on my desk... sorry ....

مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن .
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟
Helpdesk: Click on the 'my computer' icon on to the left of the screen.
Customer: Your left or my left?

مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم .
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و
...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي !
Helpdesk: Good day. How may I help you?
Male customer: Hello... I can't print.
Helpdesk: Would you click on start for me and ...
Customer: Listen pal; don't start getting technical on me! I'm not Bill Gates damn it!

مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم . هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه ...
Hi good afternoon, this is Martha, I can't print. Every time I try it says 'Can't find printer'. I've even lifted the printer and placed it in front of the monitor, but the computer still says he can't find it...

مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم ...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟

مشتري : نه.
Customer: I have problems printing in red...
Helpdesk: Do you have a color printer?
Customer: No.

مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده .
Helpdesk: What's on your monitor now ma'am?
Customer: A teddy bear my boyfriend bought for me in the supermarket.

مرکز : و الآن F8 رو بزنين .
مشتري : کار نمي کنه
.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟

مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...
Helpdesk: And now hit F8.
Customer: It's not working.
Helpdesk: What did you do, exactly?
Customer: I hit the F-key 8-times as you told me, but nothing's happening...

مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه .
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟

مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟

مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!
Customer: My keyboard is not working anymore.
Helpdesk: Are you sure it's plugged into the computer?
Customer: No. I can't get behind the computer.
Helpdesk: Pick up your keyboard and walk 10 paces back.
Customer: OK
Helpdesk: Did the keyboard come with you?
Customer: Yes
Helpdesk: That means the keyboard is not plugged in. Is there another keyboard?
Customer: Yes, there's another one here. Ah...that one does work!

مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor ، و عدد 7 هست .
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟
Helpdesk: Your password is the small letter a as in apple, a capital letter V as in Victor, the number 7.
Customer: Is that 7 in capital letters?

يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه ...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟

مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد .
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.
A customer couldn't get on the internet.
Helpdesk: Are you sure you used the right password?
Customer: Yes I'm sure. I saw my colleague do it.
Helpdesk: Can you tell me what the password was?
Customer: Five stars.

مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري
: Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست .
مشتري : اوه، ببخشيد ... Internet Explorer.
Helpdesk: What antivirus program do you use?
Customer: Netscape.
Helpdesk: That's not an antivirus program.
Customer: Oh, sorry...Internet Explorer.

مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه !
Customer: I have a huge problem. A friend has placed a screensaver on my computer, but every time I move the mouse, it disappears!

مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟

مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟
Helpdesk: Microsoft Tech. Support, may I help you?
Customer: Good afternoon! I have waited over 4 hours for you. Can you please tell me how long it will take before you can help me?
Helpdesk: Uhh..? Pardon, I don't understand your problem?
Customer: I was working in Word and clicked the help button more than 4 hours ago. Can you tell me when you will finally be helping me?

مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟
Helpdesk: How may I help you?
Customer: I'm writing my first e-mail.
Helpdesk: OK, and, what seems to be the problem?
Customer: Well, I have the letter a, but how do I get the circle around it?

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/17ساعت 17:30  توسط پسر تنهای تنها  | 

محرم

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 23:27  توسط پسر تنهای تنها  | 

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ی دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد: تو به من گفتی ؛

از این عشق حذر کن !

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب،آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

 

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم:حذر از عشق! ندانم

سفر از پیش تو، هرگز نتوانم، نتوانم

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ ناله ی تلخی زدو بگریخت...

 

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نه گسستم ، نه رمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دگر از آن کوچه گذر هم...

 

بی تو ،اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

                                                                                        فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/24ساعت 15:53  توسط پسر تنهای تنها  |